از پسرای گل روزگار
حکایت نویس مباش چنان کن از تو حکایت کنن
شايد به حبس ابد محكوم شوي جزييات جنايت معلوم نيس اما اثر انگشتت را روي قلبي شكسته يافته اند دلتنگـی، پیچیــده نیســت. یک دل.. یک آسمان .. یــک بغــض .. و آرزوهــای تـَـرک خـورده ! دیگر بریده ام خسته پای در بند اسارت این دیار در همهمه فریاد کرکسان شهر تاریکی وامانده ام مرا زنجیر بر پای کردند و طوق نامریی اسارت برگردن درمیان کفتاران این دیار تنهابر ساحل سرد هستن و بودن چو بوتیمار امیدوار مانده ام در میان آتش سوزان این دوزخ اسیر زندان شب پرستان در انتظار خورشید سر میکنم شب و روز را
.
.
.
به همین ســادگـی

| MISS ROYA |





